رضا قليخان هدايت
10
مجمع الفصحاء ( فارسي )
معرف ار نشوند اين دو باز نشناسم * سياه را ز سفيد و كبود را از زرد و له فى الاخلاق غلام مستى آنم كه در خمار سحر * ز باد معصيت خود چو بيد مىلرزد بگوى زاهد مغرور را كه مدت عمر * به رسم اهل ريا طاعتى همىورزد كه بيش رنجه مدار و مرنج بهر جهان * كه ديدهاى كه دگر پى ز خاك سر برزد به خاكپاى قناعت كه نزد بندهء تو * جهان به رنجش آزادهاى نمىارزد و له ايضا دو دوست باهم اگر يكدلند در همه كار * هزار طعنهء دشمن به نيمجو نخرند ور اتفاق نمايند و عزم جزم كنند * سزد كه حلقهء افلاك را ز هم بدرند مثال آن بنمايم تو را ز مهرهء نرد * يگانيگان بهسوى خانه راه مىنبرند ولى دو مهره چو همپشت يكدگر گردند * دگر تپانچهء شش را بههيچرو نخورند و له ملامتم مكنيد ار نبيد مىنوشم * كه رستگارى آزادگان بود ز نبيد كسى كه بخل نورزيد رستگارى يافت * به حكم ايزد و كس مست را بخيل نديد * * * بزرگزاده اگر چند كودكش بينى * گرش جفا كنى از كارهاى هرزه بود ندانى اينقدر آخر كه شيربچهء خُرد * بزرگ گردد و او نيز شير شرزه بود * * * حبذا روزگار بىخردان * كز خرابى عقل آبادند عقل و غم را به هم گذاشتهاند * در حماقت هميشه دلشادند هركجا عقل هست شادى نيست * عقل و غم هر دو توأمان زادند